چهارشنبه ۲۹ فوریهٔ ۲۰۱۲

به استقبال نوروز 1391

نوروز هرات و

شوروحال کودکی

دل کرده یاد کوچه باغ شـــــــــــــــادمانه

هر نوبهــــار این طفــل می گیرد بــــهـانه

یاران هرات این روزها غرق شکوفه ست

می آورید از دوســــــــــــتان هم یاد یا نه؟

ای شهـر من، ای شهر نیکان، شهر پاکان

رفتی زیــــــادم؟ نی، به پاکان خــــدا، نه!

از "بوی باران، بوی ســبزه، بوی خاکـت"

آید به یادم زان سرود عاشــــــــــــــــقانه

گویی همی بینم که هردم باد اســــــــــفند

گلبرگهــــــــــا را آرد از اُرسی به خانه

ای دوست می آری به یاد از باغ غیزان؟

وان شوروشوق و جســت و خیز کودکانه

وان خانۀ کــــولاب و آن خٌــــرّم هوایش

بانگ شــــــــــباروزیِّ جوی حوضخانه

آن خوش نشســـتن روز ها را برلب جو

خواندن سرود و دل ســــپردن بر فسانه

وان قصه های دلنشین در نور مهـــتاب

ثبـت است اندر دفتر دل جــــــــــاودانـه

آن برنشــــــستن هریکی بر شاخسـاری

مســــــتانه خواندن فارغ از غمها ترانه

آن خوش سرودِ"من کجایم؟ تو کجایی؟"

هردم به یاد آید مرا، شــــــــاید تو را نه

امـروز ای جان من کجــــایم تو کجایی!

پرپر شده در چنــــــــــگ تـوفان زمانه

تخت ظفر یادش بخیـــــر و سیر نوروز

وان پــایکوبیـــهای بی چنگ و چغـــانه

گلگشت گازرگاه یـاران نوش جانتـــــان

یادم کنیـــد امّا درآن پاک آســــــــــتانه

آصف فکرت

شهر اتاوا - اواخر اسفند/حوت 1390

-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0

نوروز و یاد کابل

مسدس با تضمین سخن صائب

به هر نوروز دل را نو شود داغ دلازارش

همی بوید همی جوید زهرگل بوی دلدارش

دل من نیز روزی بود با گلهــــا سروکارش

ازآن گلها، گل نازی که کابـل بود گلـزارش

« خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسـارش

که ناخن بردل گل می زند مژگان هرخارش»

بهارآمد که پغمان رشک فردوس برین گردد

سراسر کوچه باغش پر زعطر یاسمین گردد

به استالف شکنج تاک مـــــستی آفـرین گردد

خوشــا گر بازخاک کابــلم مُهر جبــین گردد

« خوشا وقتی که چشمم از سوادش سرمه چین گردد

شوم چون عاشــــقان و عارفان از جان گرفتارش »

چو از گلـگشــت کابل در جوانی یـاد می آرم

کشـم پیرانه سر آهـی، اگر اشـــکی نمـی بارم

به یاد هرگــلـش داغی دگـــــر دارد درآزارم

چه آزاری؟ که روشن گردد ازیادش شب تارم

« زوصف لالۀ او رنـــگ برروی ســخن دارم

نگه را چهره خون سازم زسیر ارغوان زارش »

خدایا باز دل دارد هوای تپـــّه و پغمـــان

شـــــبان باغ بالا و حکایتهـــای بی پایان

خیابان و لب رود و نوآباد و سرابـُستان

زکابل دور ماندم یاد کابل را زمن مستان

« چه موزونست یارب طاق ابروی پل مستان

خدا از چشم شـــــور زاهدان بادا نگهدارش »

کدامین نازنین بر کوهــدامن دامن افشـــاند؟

که از گـَرد سوادش دل پیــام ناز می خواند

ز نام گــُل دره صاحب نظـــر کیفیتــش داند

مگر شــکّردره گنج شــــکر برکابل افشاند

« حصــــــارمارپیچش اژدهای گنج را ماند

ولی ارزد به گنج شایگان هرخشت دیوارش»

گذرکن دربهاران بر گذرگاهش سحرگاهی

ببین برساخته از خامۀ قـدرت هــــنرگاهی

طبیعت را نه تنها درگذرگاهـش نظـرگاهی

تماشـا دارد از کهســـارکابل هرکمـرگاهی

« نظرگاه تماشاییست دروی هر گذرگاهی

همیشه کاروان مصر می آید به بازارش »

نــم کاریزمــیرش آتش دیرینـــــه بنشــــاند

نوازشگر نسیمش عطر گرداند، گل افشاند

ز باغ بابـُــرش معمـــار نقش هند برخواند

دروبام از طراوت دل ز مهر و ماه بستاند

« حساب مه جبــــینان لب بامش که می داند

دوصد خورشید روافتاده درهرپای دیوارش »

اگر روزی شود روزی مرا نظّارۀ صبــحش

چو شبنم می زنم پر، می شوم آوارۀ صبحش

طراوت می فشاند هرطرف فوّارۀ صبحــش

چو ابر آسمــانش گشته دل صدپارۀ صبحش

« به صبح عید می خندد لب رخسارۀ صبحش

به شام قــــدر پهلو می زند زلف شب تارش »

خوشا کابل، خوشا چنداول و دِه سبز و دِه دانا

خوشا کوی خراباتش که آباداست ازاو دلهـــا

فضای جوی شیرش دارد ازفردوس استغنـــا

سر هرکوچه اش دل راست شهرآرا – جهان آرا

« تعــــــــــــالی الله از باغ جهـــــان آرا و شـــــهرآرا

که طوبی خشک برجا مانده است از رشک اشجارش »

شنیدی شهرها گسـترده در دامان کوهســتان

به کابل بین که دارد کوهها اندردل و دامـان

خوشــــــا دارالامان و اندرابی و ده افغانان

خوشا نوروزو موج ارغوان – گل تپّۀ پروان

« نماز صبــح واجـب می شود بر پاکــدامانان

سفیدی می کند چون در دل شب یاسمین زارش »

گهی درپای سروی در هوایش سرهمی مانم

گهی در دامن گل می کشد دل سوی پغمـانـم

کجا آن گل که بربوی وفـایش جان بیفشــانم

دریغـــا کز گل کابل تهی ماندســت دامـــانم

« نمی دانم قماش برگ گل لیک این قدر دانم

که برمخمل زند نیش درشتی سوزن خارش »

خوشا صائب که فردوس برین بادا نصیب او

خوشا در وصف کابل نکته های بی رقیب او

نشد بیهوده فکرت مست شــــعر دلـــفریب او

که شد پرورده در کابل حبـیب او، طبیب او

« گلوسوزاست از بس نغمـــــه های عندلیب او

چو آتش برگ می ریزد شرر از نوک منقارش»

آصف فکرت - شهر اتاوا

اسفند/حوت 1390

----------------------

نامهای خاص مربوط به نواحی یا شهرکهای کابل که در شعر یاد شده است:

پغمان، استالف، عاشقان و عارفان، تپّۀ پغمان، باغ بالا، پل مستان، کوهدامن، گلدره، شکردره، حصاریا دیوارکابل، گذرگاه، کاریزمیر،باغ بابر، جهان آرا، شهرآرا، ده سبز، دارالامان، ده دانا، ده افغانان، جوی شیر، خرابات، خیابان، لب رود کابل، نوآباد، سرابستان (بوستانسرا) گل تپّۀ پروان (گل غوندی)

چهارشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۱۱

آخرین غزلها

شهر عشق

گفتا که شهر عشق را یک روز ویران می کنم

گفتم که در ویرانه اش صد گنج پنهان می کنم

گفتا که یک شب سنگها بر چلچراغت می زنم

گفتم که فریا د از غمت در این شبستان می کنم

گفتا که در ژرفای شـــب فریادهــــا گم می شود

گفتم ز اشکم شهـــر را خورشــــیدباران می کنم

گفتا کمــند زلـــــف را بر گــِـرد دل می افکـــنم

گفتم همه دل می شوم آن را پریشـــــــان می کنم

گفتا صف مــــژگان من دارند قصـــــــــد جان تو

گفتم گرم صــد جــان بود هم نــذر مژگان می کنم

گفتا گدازم جان تو بایک نگه، گفتـــــم چه خوش!

آیینه ات خواهم شـــدن، گیتی چراغــــان می کنم

گفتا که می گریانمت می ســازمت خونین جـــگر

گفتم که می خـــــندانمت طرح نمکدان می کنم

گفتا که در هجران چرا از وصل می گویی سخن

گفتم غمت را این چنین بر خویش آســان می کنم

گفتا تو فکرت کیســــــتی تا این کنی یــا آن کنی

عاشـــق کجا گوید که من این می کنم آن می کنــم

28 نوامبر - فضای اتلانتیک

آصف فکرت

.................................

طبع جوان

گفتـم غم عشـــق تو را از خلق پنهـان می کنم

گفت ار نهانکاری کنی زودت پشـــیمان می کنم

گفتم که دارم هرشبی اشک روان تا صبـــحدم

گفتا شـــبت را اینچنین خورشـیدباران می کنم

گفتــم چه تدبیــــری کنــم تا از مــلامت وارهم

تدبیـــرها را گفــت با تقــدیـــر ویران می کنم

گفتــم نگاه گــــرم تو برد از دلم افســـــردگی

گفت از نگاه دیگرش مهــر فروزان می کنم

گفتـم به دل آید گران چون بینمت با دیــگران

گفتا متــاع حســـن را گهـــگاه ارزان می کنم

گفتم به هرجا بگذری خیزد فغــان از مردوزن

گفت آتشـم من، آتشم، قصد نیســــتان می کنم

گفتم به لبخندی دل از غربی و شرقی برده ای

گفتا فرنگســــتان تان را کابلســـــتان می کنم

گفتم که قوت جان من، گغتا شــکرخندیت بس

گفتم که مهمان می شوم، گفتا که مهمان می کنم

بر دفتر تحقیق من شد ســـــــایه افگن گیسویش

یعنی که مجموع تورا اینسان پریشان می کنم

گفتم چرا پیرانه سر (فکرت) جوان طبعی کند

گفتا که خاک خشک را من آب حیوان می کنم

28 نوامبر – فضای اتلانتیک

آصف فکرت

پنجشنبه ۱۱ اوت ۲۰۱۱

غزلها، حرف الف

بــــــهار

بهــــار زردی روی مـرا فـــزود، بیا

مرا چوسبز پســندی، تو زود زود بیا

به هر چمن که تو آیی، گل و بهار آید

گل و بهــار و چمــن بود یا نبود، بیــا

تویی که اصل بهـاری و بی عنایت تو

نه من برم نه چمن از بهـــار سود، بیا

صــدای پای تو آهنـگ نم نم ِ بـــاران

نشـسته ام به رهت، تشـنۀ سـرود، بیا

بیا و هســـتی من بر فــروز با نگهی

که بی تو راه نفـس را گرفته دود، بیا

مرا به گردش چشمی بدان فراز کشان

نگویمت که تو بر خاکیـان فـــرود بیا

میازمای مرا بیش ازین به درد فراق

که در وفـای توام عشـق آزمود، بیـــا

.

آصف فکرت

یکم جنوری 2007

...................

بـــــــیـــــــا !

گلشن از خواب زمستان شده بیدار، بیا !

از نسـیم آید بوی نفـسِ یار، بیا!

تو برفتی و گُل افسرد و دلم نیز فسـرد

گل رسـیدست ز راه، ای گـل بی خار، بیا

یخٍِ آن رود، که دیــدی همگی آب شــدست

دل مـــن منتظرِ گـرمــی دیدار، بیا

آســمان باز زچــشم تو حکایت دارد

ای مرا یک نگهت نُه فلک اسـرار، بیا

نقد جانیست به کف بهر تو، بردار و مرو

جام آبــیست گرت در کف، بگذار و بیا

نوبهاراست و زسودای تو دیوانه شدم

به خبرگیری دیــــوانه تو هشـیار بیا

من به جان می خرم آزار تو را، لیک مرا

تو به نا آمدن خویش میازار، بیا!

.

آصف فکرت

اتــــــاوا 3حمل 1385

............................

دامـــن دل

فصل صحــــــــرا و گل ار بگذشــــــت، پیــش مـا بیـا

دامــــــــــن دل واتراســـــــت از دامـن صحــــرا، بیـا

درهوایت شــــــــد مرا امـروزها دیــــــــــروزهــــــا

بیش ازاین منشــــــان مرا درفکــــــر فـــرداهــا، بیــا

درجهان عشـــــق، رسوایی جهــــــــانداری کنــــــــــد

گــربــــــیایی یا نیــــــــایی، گشـــته ام رســـــــوا، بیـا

آمدم، گفتی مناســــب نیســـــت فرصــــــــت بــازگـرد

آمدی، وقتـــی است بس خوش، مرحمــــت فــرما بـــیا

جایت امشــــــب روی چشـــــــم ما وفردا در دل اسـت

ای کـه می گفـــتی مــــرا امشــب بـرو فــــردا بیـــــــا

بشــــنو امشــــب راز دل خورشــــــید من کزدوریـــت

راز دل با مــــــــاه گفتـــــم در دل شــــــبهـــــا، بیـــــا

تا حبیـــبان پاک باشنــــد از رقیــــبان بــــــاک نیســت

ای به پاکی رشـــــک بوی گل، مکن پــــروا، بیــــــــا

پیش مـــردم هرچه می خواهی بـــپرس، از دل مپــرس

راز دل خواهـــــی شنـــــیدن پیــــش مـا تنهـــــا بیــــــا

روزخوش خواهی به فکرت، بی توروز خوش کجاست؟

گرنخــــواهــــی روز ما را چون شـــب یلــدا، بیــــــــــا

.

آصف فکرت

اتاوا – 19 نوامبر 2009

......................

یاد میهن در بهاران

دامن میهن بهاران یاد می آید مرا

روی خوب دوستداران یاد می آید مرا

از نســیم، از آسمان بی غبار، از بوی گل

مهربانیهای یاران یاد می آید مرا

جلوه های آسمان کابل و چشمان تو

در دو سوی شاخساران یاد می آید مرا

خنده می گیرد مرا بر حا لت امروز خویش

هر زمان کان روزگاران یاد می آید مرا

جوزجان و فاریاب و دشت لیلی – های های !

بار بار آن لاله زاران یاد می آید مرا

سیر و گشت بامیان، آرامش "بند امیر"

تک نوای آبشاران یاد می آید مرا

هر نفس دل دارد آهنگی به سوی کوی دوست

وز هر آهنگش هزاران یاد می آید مرا

.

آصف فکرت

فروردین 1379

..................................

سلام به کابــل

مگر نسیم صبا رســـاند، به کوی جانان، پیام ما را

به باغ پرگل، به شهر کابل، درود ما را، سلام ما را

مگو که از گل نشان نمانده، جز آتش از کاروان نمانده

که تازه سازد نوازش خار آن بیابان مشام ما را

اگر بود صبح ما گلستان، به غربت و شام ما چراغان

نه نور امّید صبح ما را، نه بوی آرام شام ما را

صبا گذر کن ز مهربانی، به " باغ بالا" چنان که دانی

ببین چه حالیست با خزانها، صنوبر خوش خرام ما را

ببوس دامان آسمایی، بگو که فریاد از جدایی

که تلخ دارد جدایی از "جوی شیر" پیوسته کام ما را

خوشا جوانی و شور و مستی که از جنون بهار کابل

نبود مردی ز ساربانان، که باز گیرد عنان ما را

خوشا بهاران و جمع یاران، هوای پغمان، صفای پروان

عجب گسستند جمع ما را، عجب شکستند جام ما را

شدیم از جهل دشمن خود، زدیم آتش به خرمن خود

چه شکوه گر باغبان مردم، نمی شناسد مقام ما را

.

آصف فکرت

9 جوزا 1379- مشهد

........................

افسانۀ زندگی

آنچـنان سـوزم که روشن باشد از من خانه ها

گــرد من خوبان ازآن گـردند چون پروانه ها

گـرچه بر افسـانه های زندگی دل بسـته ایم

خـُفت بایــد پیـش ازآن کآخر شوند افسانه ها

زندگی شـیرین بوَد لیکن چو پیری دررســد

می خلـد بر دل تورا چون خارها ریحانه ها

در ره ما بی سبــب دام اجل گسترده نیـست

چیده ایم ای دوست بیش ازقسـمت خود دانه ها

گرچه آزادی خوشست امّا خوش آنعهدی که بود

از کهــن پیوندهـا بر پای دل زولانه ها

روزگار آویــــزۀ گردن کنــد خرمُهره اش

آنکه آسان یابد و از کف دهد دُردانه ها

نعرۀ دیوانه ها بشـنیده ای، نشــنیده ای

شــــــــــیون زنجیرها از زحمت دیوانـه ها

هست تدبیری اگر پیمـانه پُر گردد زمی

عمر را تدبیـر کو؟ گر پُر شود پیمانه هـــا

گرچه سرگرم تمیز از خود و بیـــگانه ایـم

خانۀ خویشان پُر است امروز از بیگانه هــا

ناتوانی بین که باید بود ممـنـون اجــل

بس که سـنگین است بار زندگی بر شـانه ها

کاش فکرت پرکشـــــــــــیدی زودتر زین آشیان

تا نمی دیدی تهی از دوســتان کاشانه ها

.

آصف فکرت

اتاوا، 30 اپریل 2008

.......................

نوروز و ماه نو

ماه را نو می کنم بر روی رخشان شما

تا مگر شادم کند لبهای خندان شما

نوبهار و سبزه و دامان کوه و ماه نو

باز خوشتر جلوهء سرو خرامان شما

شامگاه فرودین را صبح محشر کرده اید

آفرین بر شاهکار چشم فتّان شما

گریهء ما رونق شادابی حسن شماست

می چکد یک روز اشک ما ز مژگان شما

آسمان عشق و شعر ما سیاه و تیره است

گر نتابد گاه گاهی مهر تابان شما

خار دشت از بوسهء دامان تان گل می کند

کاشکی افتد سر عاشق به دامان شما

سنگ را لطف شما لعل بدخشان کرده است

من که باشم تا کنم تعریف احسان شما ؟

بی پناهان را بساط مرحمت گسترده اند

گاه در تبریز و گاهی در بدخشان شما

از تهیدستان چه می پرسید دستاورد چیست؟

نیمهء جانی ! بفرمایید قربان شما

فکرت ار نظمی چنین نغز و پریشان گفته است

سنبل تر چیده از زلف پریشان شما

.

آصف فکرت

19 حمل 1379- آصف فکرت

............................

قـــفـــــس

بستند درین باغ ره پیش و پس ما

ما بی خبر و لانۀ ما شد قفس ما

آزرده چنانیم ز گردون که برآید

از سینه همه ناله به جای نفس ما

گر شکوه ز بی رحمی صیّاد برآریم

جز پنجۀ گلچین نبود دادرس ما

عمریست که در قافلۀ عشق و جوانی

گوشی نشنیدست صدای جرس ما

خواهیم رسد نالِۀ ما آن سوی دیوار

بنگر که ازین باغ چه باشد هوس ما!

فریاد که دیریست سوی ما نوزیدست

آن باد که می آمد ازو بوی کس ما

ای کاش یکی سیل بلاخیز بشوید

از صفحۀ هستی رقم خار و خس ما

.

آصف فکرت

کابل، 1358

غزلها، حرف (ب)

غـــــــزل

تا سحرچشم به راه تو نشستم امشب

دربه روی همه با یاد تو بستم امشب

عهد با چشم تو أم بود که لب ترنکنم

عهد بگسـستی و من نیزگسستم امشب

لیک بی چشم تومی مایۀ صد غم گردید

جرعه یی خوردم و پیمانه شکستم امشب

دوختم دیده به تصویرتوچشمت می گفت

تو چه دانی که نظربازِ که هستم امشب

اشکم از دیده به رخسار تو لغزید آخر

آری این گونه بشد کار ز دستم امشب

سرو نازم توسرافراز کدامین چمنی

که من از دوری بالای تو پستم امشب

شب به امّید شد و صبح به حسرت برسید

وای فکرت که ز شب طرف نبستم امشب

.

آصف فکرت

اتاوا 2006

غزلها، حرف ( ت )

گل زرد

بی روی تو ای دوســت دلم خانهء درد است

از یاد توغافل شدم این غمکده سرد است

نه تلخی قهری و نه شــیرینی مهری

گورکهنی هست، نه داروست نه درد است

بنما رخ و زین دربدریهــــــا برهانم

عمریــست که مجنون غمت بادیه گرد است

از حســــــــرت دیدارعزیزان چه نویــسم

ســرتاسر باغ دل من یک گل زرد اسـت

هر ذرّۀ عشّــاق تمنـّای تو دارد

گر خاک نشین است و گرافلاک نورد است

آن را که حریم حرم دوســت پناه است

غم نیــــست که با زهد فروشان به نبرد است

فریاد رس ای چشـمهء پرمهرکه فکرت

در جمع نشــسته است ولی از همه فرد است

.

آصف فکرت

بهار 1377

....................................

زمان پیوند

بهـــــــار، جـــلوهء دلهــــای آرزومند است

جبین تُرُش مکن ای دوست، گاه لبخند است

بـبین که گل به گلســـــتان چه نغز می خـندد

گرِه بر ابرویت ای نازنین کِی افکــــندست؟

ســحر ز بانگ خوش عندلیب می شــــــنوم

که: گُــل رســـــــــالهء زیبایی خداوند است

ز قطره قطرهء بـاران امـــید و عـــشق دمد

مـرا ز کلک طبـــیعت چکیده این پـند است

چرا شکفته نباشم؟ چو سنگ و چوب شکفت

که زندگی، چو ببینی، به رشته یی بند است

نســـــیم بوی هــری آردم زطرف چمـــــــن

مرا به اوبِه* و چِشت* و کروخ* سوگند است

ز من اگر نشــــنیدی ز باغبان بــــــــــــشنو

که: ای جدا شده یاران! زمان پیوند است!

آصف فکرت

*نام سه شهرک زیبا در هرات

..................................

پیام دوست

اگـــر امیـد وصالیــســت انتظـــار خوش است

پیـــام دوســت چومی آورد بهــار خوش است

هـمی پـراکــند اردیبهشت بــوی بهـشـــت

برآ زخانه که گلگـشــت لاله زار خوش است

بشـارتیست مرا از صفا و پاکی و اوج

از آن به گـوش من آهـــنگ آبشار خوش است

ز روزگار مـن ای نازنــین چه می پرسـی؟

کنون که پیش منی روزوروزگار خوش است

مرا چو بـار، غم یار و کار، عشق آمــد

چرا شکفته نباشم؟ چو کار و بار خوش است

فدای آهــوی چشـمت شــوم که تاخـتـنــش

ســواد دل را پنهــان و آشـکار خوش است

مـرا شـکار نفــارد مگر شکاری نــغــز

که صید نیز چو صیّاد ازآن شکار خوش است

رقیب گفت به هر سـاز دوست می رقصی

بگو خوشـــیم برادر به آنچه یار خوش اسـت

بدو خوشـیم و به پیغام او خوشـیم که دوست

به ما، اگرچه تو راهست ناگوار، خوش است

آصف فکرت

اتاوا، 9 اردیبهشت(ثور) 1386/29 اپریل 2007

...................................

بی دوست

گویند سبزه و گل و آب روان خوش است

آری خوش است لیکن با دوستان خوش است

گر پیش دوست نیست جهان جای محنت است

ور پیش دوست باشد بند گران خوش است

اندر چمن خوش است نشستن به پای سرو

لیکن به همنشینی سروی چمان خوش است

چون ننگرم چمیدن سرو چمان خویش

گر زان که چشم پوشم ازین بوستان خوش است

گفتی که دیر شد غزلی از تو نشنویم

طرح غزل برای غزالی جوان خوش است

از من جدا فتاده غزال جوان من

زین بعد در غزل نگشایم زبان خوش است

آن را که برگریز امید است پیش رو

نه نوبهار خوش بود و نه خزان خوش است

آصف فکرت

کابل، تابستان 1358

...................

جان کابل

تا کی از جور زمان آتش به جان کابل است

کاین دل آتش به جان همداستان کابل است

دوست می دارم هری را ، زادگاهم را ولی

زادگاه روح من دارالامان کابل است

بار دیگر نوبهاراست و من از گلشن جدا

خون شوی ای دل که فصل ارغوان کابل است

تلِّ خاکی مانده باشد یا کف خاکستری

بسمل دل پرزنان زی آشیان کابل است

گر به گردون سرفرازم باز گردم سوی تو

این سر شوریده خاک آستان کابل است

هر کجا باشم به یاد ونام میهن زنده ام

جانم از روز ازل پیوند جان کابل است

قصّه کن ای آشنا کاین خستۀ دیر آشنا

تشنۀ الفاظ شیرینِ زبان کابل است

مردم چشم منی بنشین به چشمم کاز قدیم

دیدۀ من فرش راه مردمان کابل است

کشتۀ چشم تو أم کاین نرگس نیلوفری

در صفا و روشنی چون آسمان کابل است

طبع فکرت گر به غربت خوش بود بیهوده نیست

خوش بیا ن از فیض عشق جاودان کابل است

آصف فکرت

مشهد- زمستان 1377

..........................

ابر مرداد

یارب این ابر فــروزان از کجـــــا برخاستست

کاین چنین نغز و لطیف و خوشنـما برخاستست

ابرها دیدی که تاریکــند و این بس روشـن است

گویی این ابر از ســـر کوی شــــــما برخاستست

نه، که از کوی شـما جُز مهر تابان برنخاست

ابر اگر برخاستــست اینــک چـرا برخاستــست؟

یا که دیگ رحمـت و لطف شـما آمد به جوش

وین بخار ازجوش آن لطف و صفا برخاستست

پارۀ ابری چنین، پهـلو به خورشـیدی زند

نازم آن ابری کزان خورشـیدها برخاستست

آشنا گردید هرکس بر ســر آن کو رسید

ناشناس آنجا چو بنشست آشـنا برخاستست

همچو فکرت گشته ام خاک رهت پیرانه سـر

پرسی این گرد از کدامین آســیا برخاستست ؟

آصف فکرت

14 آکست 2008 ، اتاوا

.....................

شکست دل

گفتـمش: دل به تمنـّـــای تو بســـیار شکست

گفت: دلبستگی ای دوست چنین است که هست

دل اگـــر نشکــند، آن دل نبود، ســنگ بود

آندم این پارۀ گل لایق دل شـــــد که شـکست

گفتم آری ولـــی ای کاش صـــدایی می داشت

بی صدا می شکند دل گله گر هست این است

گفت: این نکـته شــنیدیم، به تقلید مگوی

جای تقلید، توخود وصف کن آن نقش که بست

غزل نغـز تو فــــریاد شکـست دل توست

خوش صدایی که چو برخاست به دلها بنشست

گفتم: آری بشکـن دل که نکو می شکـنی

شکر افشانیت آن را که شکـستی پیـــوست

گـفت با خــنده که فریاد دلت کو فکرت ؟

غزلی برخوان، گر تازه سـرودی زین دست

آصف فکرت

اتاوا، 31 جنوری 2008

.................................

گـذشت

چگویمت که چسان بی تو روزگار گذشت

چنـان گذشـت که گـُل نامد و بهـار گذشـت

رمیـده آهوی من! ســر به دامنــــم داری

شــنیده ای که مرا رغبت شـکار گذشـت

دل فــســـرده ام امشــب شـــکفـتـنـی دارد

مگر که محمل جانان به لاله زار گذشـت

تو دسـت نازبه گیسـو کشـیدی و دل گفت

سـپیده بود و به زرّینه آبشــــــار گذشــت

زرشک روی تو نیم بهشت دوزخ گشت

ز تاب حسن بدانسو چو یک شرارگذشت

همه نکویی ورزند و نیک اندیشــــــــــند

چو یاد دوست به بلخ و به نوبهـار گذشت

چو جان ِ شــیرین بود آنچه انتظار تو بود

مرا که عـمر به سختی در انتظـارگذشت

ز کار و بار من ای نازنین مپرس که بار

مراست زندگی و کار من ز کار گذشــت

چه گفت؟ گفت که این مرهم از کجا آمد؟

چو یاد لعــل لبـــت بر دل فـگار گذشت

غم نهان من و لطف آشـــکار شــــــــــما

گذشت، گر چه که پنهان و آشکار گذشت

آصف فکرت

3 جنوری 2007